.:گمونم:.
-
تاریخ: 1397/5/4 ساعت: 20:50
اخرین شب ار خرداده به نقطه ای از این ننگواره تلخ زندگی رسیدم که دائما راه میرم همش حرکت و بیهودگیه پیری... خسته ام خدایا میدونی چقدر بدبختم خواهش میکنم صدای منو گوش بده سرم گیج میره از بس میچرخم دوره خودم هیچ هیچ هیچ انگیزه و امیدی به فردا ندارم میدونم که همه چیز رو میدونی پس دستای منو پس نزن دلتنگم...
.:سربالایی:.
-
تاریخ: 1397/5/4 ساعت: 20:50
روزای خوب من کی میاد چرا پی نمیاد چرا هیچی خوشحالم نمیکنه چرا دائما بغض دارم چرا نمیتونم از زندانم خلاص بشم دارم له میشم دائما سرکوب دائما غر خسته شدم از بس فقط صبح میشه شب میشه ............... حدایا منو ببین خواهش میکنم خواهش خواهش...
.:بی اراده.:
-
تاریخ: 1397/5/4 ساعت: 20:50
هیچ چیز دیگه مثل قبل نمیشه خدایا خودت سر به راهم کن نجاتم بده از این لجنزاری که هرروز منو داره بیشتر غرق میکنه گم شدم توی یه دنیای تاریکه تاریک فقط صدای خودم میپیچه تو سرم دورم پره آدمه که نمیبینن
.:سر و ته.:
-
تاریخ: 1397/2/16 ساعت: 13:00
میشه مث اولین گریه بعد سال نواولین اشکی که با یه عالمه حسرت از چشمم میاد پائینمیشه یه بغل سکوت سردمیشه قصه هایی ک هپراشون رو مجبورم بکنمتا بال نداشته باشن واسه پروازمیشه بغض داشتن یه زندگیه خوبمیشه آرزو کردن مرگتا بالامو باز میکنم واسه بالا رفتن با سر میخورم زمیننه صدایی مونده برام نه حتی کلامی برا...
.:ابدیت.:
-
تاریخ: 1396/10/28 ساعت: 15:33
اون موقع ها تا صدای هواپیما میومد من و دختر عمم که یک سال ازم بزرگتر بود وتا چشمش به یه بچه از فامیل میفتاد منو یادش میرفت و کلی بهم تو بچگی آزا و اذیت رسونده بود بگذریم.... تا صدای هواپیما میومد دوتایی میدوئیدیم میرفتیم بالای کوهی که روبروی خونه مادرجون اینا بود و تا میرسیدیم بالا دست تکون میدادیم ...
.:له:.
-
تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 18:48
مثل دیوونه ها شدم صبح تا شب فقط میچرخم و میچرخم هیچی عوض نمیشه هیچ جا خوب نیست هیچکس خوب نیست تا میرسم به خونه انگار دارم قدم میزارم توی بدترین نقطه دنیا دلم نمیخواد هیچوقت به خونه برگردم متنفرم از خونه و ادماش از این اسارت کده تلخه سرد بیزارم از توی جمع بودن از سکوت از تنهایی از بی توجهی از کم محلی...
.:قفل:.
-
تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 18:48
حصار کشیدم دور خودم نه میتونم جایی رو ببینم نه سرابی روبرومه که رسیدن بهش برام لذت بخش باشه! شدم یه بی اراده یه ضعیف یه آدم بیخوده بی حس وحال... سرکوب شده همیشه همه زندگیم . . . شانتی پیر شده پیرتر از اون چیزی که فکرشو میکردم هرقدر میشورمش هرقدر موهاشو شونه میکنم تر و تازه نمیشه غصه میخورم پیرتر میش...
.:بازنده:.
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 22:10
باختم به صفر رسیدم همه چی تموم شده انگار هیشکی دیگه پشت سرم نیست فقط دارم داد میزنم تو این دنیا و صدام به هیشکی نمیرسه دستامو که بلند میکنم حتی نمیتونم بند کفش خودم رو هم ببیندم همه چیز تموم شده خیلی ساده و آسون باز شکستم بازم ترکام زیاد شد دوره خوشی ندارم فقط دارم میگذرونم این دنیاتو خدا . . . داره...
.:برباد رفته:.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:30
روزا شده مثل یه دایره میچرخه و میچرخه میچرخم دور این دایره اجباری و داد نمیزنم سرم رو میگیرم توی دوتا دستم و موهامو میکشم روی تن و بدنم خسته ام چقدر نفرتم رو قورت بدم و نفس نکشم دلم برای خودم تنگ شده دلم میخواست الان خودم بودم و یه زندگی که خودم ساخته بودمش یه خونه درختی بود که یه عالمه پله داشت هیچ...
.:ابرهای ابری:.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:30
تاریکخونه درست کردم یه دل دارم که اسمش دیگه دل نیست یه خرابه درب و داغونه که صدام به تهش هم حتی نمیرسه هرچی داد میزنم صدام برمیگرده به خودم هوای گریه بدی دارم... خدایا نگام کن
.:خالی:.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:30
ماه میهمانی خدا مبارک... خدای مهربونم کمکم کن خودت میدونی چی میگم....
.:خاک:.
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:30
میخوام برم یه جای دور شاید برای همیشه...
.:دیگه نه:.
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 0:14
از راه رسید بازم نو شد یه عدد نحسی که هی یادم میاره تو تنهائی تو تنها میمونی تو تنهاترینی... چه خوب بود اون موقع هائی که هنوز دورقمی نشده بودم اون وقتائی که وقتی چشمامو میبستم عین مرده میخوابیدم یاد اوریه خیلی چیزا ناراحتم میکنه حتی یه ذره هم شوق زندگی ندارم سالروز چشم باز کردنم تبریک ...من!
.:خاموشی زندگی:.
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 0:14
چقدر هوا سرده پنجره اتاقم بازه و سوز و سرما میپیچه لای پرده ها چه کنم دیوونه و عصبی لعنت میفرستم به همه چیز و همه کس حاضرم سرما باشه تو اتاقم ولی پنجره رو نبندم از بس بدم میاد از سکوت از بس بدم میاد از این ارامش دلخراش خونه از بس متنفرم از تو جمع خانوادم بودن در رو میبندم رو خودم از تنهایی دق میکنم ...
.:منهدم:.
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 0:14
شانتی رو گرفتم تو بغلم دارم مینویسم برای خودم برای دل شانتی که بیشتر از من پوسیده چشماش بازه و با اون لبای بسته اش د اره نگام میکنه روزای زیادی گذشته و داغونتر شدم انقدری که به همه میگم خوبم الکی! بدم میاد از همه چیز و همه کس یه موجود خود درگیره دیوونم که در رو روی خودم میبندم زیر لحاف داد میکشم خشک...
.:چرا :.
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 0:14
یه سری چیزا تو زندگی هست که فقط باید قورتش داد و حرف نزد مثل روزا و ساعتهائی که یادم میاد و از تو ذهنم فقط رد میشه چقدر روزام بد میگذره صدام دیگه در نمیاد انقدر گفتم و شکستم تو خودم هیچ چیزتغیر نمیکنه هیچ جا قشنگ نیست هیچ تازگی تو دنیای سیاه من وجود نداره شدم یه مریض عصبی که تا در رو روی خودش نبنده ...
.:سیاه پررنگ:.
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 0:14
محکومم به این زندگی مثل یه بختک افتاده روی لحظه هام نمیذاره تکون بخورم همش نفرین..همش اشک..همش بد بیاری . . . یادم نمیاد اخرین بار کی بود و چند ساله پیش که دل درد بدی گرفتم و بعد معلوم شد که هیچی نبود و از استرس زیاد بود . . . دلم درد میکرد ماه رمضون بود روزه میگرفتم عین خر صبح تا شب ضعف میکردم از گ...
.:...:.
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 0:14
نقطه چینه روزام...