خرید بک لینک

محکومم به این زندگی

مثل یه بختک افتاده روی لحظه هام

نمیذاره تکون بخورم

همش نفرین..همش اشک..همش بد بیاری

.

.

.

یادم نمیاد اخرین بار کی بود و چند ساله پیش

که دل درد بدی گرفتم

و بعد معلوم شد که هیچی نبود و از استرس زیاد بود

.

.

.

دلم درد میکرد

ماه رمضون بود

روزه میگرفتم عین خر

صبح تا شب ضعف میکردم از گشنگی

ساعت 9 اذون میگفت

دق میکردم تو خونه

خیلی پدر اخلاق خوبی داشت و با بقیه میساخت

صبح تا 10 میخوابید

بعد مثلا میرفت سرکار

ساعت 3 برمیگشت خونه

میخوابید تا افطار

افطار که میکرد میرفت تو اخبارای تلویزیون

ماهم که ....

چی بگم........

بدم میاد از خونه

اصلا از هرچی که مجبورم کنن توش باشم زوری بدم میاد

متنفرم از این همه سکون این همه سکوت و سردی...

یک درجه زندگیمون نه جلو میره نه تغیری میکنه

فقط صبح به صبح که بیدار میشم

لعنت میفرستم به خودم که چرا باز صبح شده و من بازم باید

به زور روزم رو شب کنم

احیای سومی بود و اخری

عین مرده و خر روزه بودم و دل درد گرفته بودم

.

.

.

.......حذف کردم بقیه این ماجرا رو

اینم یه جور دیوونگیه دیگه!شاید برام سخته نوشتن دردام..

برچسب: سیاه پررنگ,مضرات چای سیاه پررنگ, نویسنده: مریم رجبی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 0:14

صفحه بندی