باختم
به صفر رسیدم
همه چی تموم شده
انگار هیشکی دیگه پشت سرم نیست
فقط دارم داد میزنم
تو این دنیا و صدام به هیشکی نمیرسه
دستامو که بلند میکنم
حتی نمیتونم بند کفش خودم رو هم ببیندم
همه چیز تموم شده
خیلی ساده و آسون باز شکستم
بازم ترکام زیاد شد
دوره خوشی ندارم
فقط دارم میگذرونم این دنیاتو خدا
.
.
.
داره به اخر میرسه
تاریخ زنده بودنم
از صبح همش فکر میکنم
چرا صبح شده باز
چرا باز زندم
چرا ساعت های زشت بودنم انقدر زیاده
همش خواب بلندی میبینم
خواب دریا و اب میبینم
همش خونم رو ابه
همش دارم از یه بلندیه خیلی تیز بالا میرم
که اونطرفش شهر معلومه
اما نمیوفتم پایین
.
.
.
مامان مدام گریه میکنه
مدام گریه میکنم با اشکاش
دلم نمیخواد حال و روزش اینجوری باشه
دلش میخواد ازدواج کنم
من از دنیا و ادماش سیرم
همه جفتن
همه دوتان
دوتای واقعی یا الکیش رو نمیدونم
فقط منم که هنوز تنهام
فقط منم که هنوزم درگیرم تو خودم
فقط منم که هنوز با صدای بلند اهنگ گوش میدم تو ماشین
و محو میشم تو اهنگ و خیره میشم به یه نقطه
داغونم
داغونتر از همیشه ی همیشه
دلم میخواد یه در روبروم باز بشه برم برسم به خدا
همونجا داد بزنم منو بغل کن
هیچکس منو نمیخواد
فقط من میمونم و خودش
اونموقع شاید دلش به حالم بسوزه
.
.
.
هیچ کاری نمیتونم انجام بدم
مثل یه مجسمه سرد شدم
که ترک خورده و چسبش زدن
نمیتونم راه برم
نمیتونم حرف بزنم
خیلی چیزا ازارم میده تو زندگی
دلم میخواد برم پیش خدا
پیش خوده خودش
من بسمه
نمیخوام زندگی کنم
دوس دارم بشینم تو بغلش بهش بگم
این چه زندگی بود که بمن داده بودی
من نمیخوام دیگه برگردم
خودت رو میخوام که همیشه باشی
تو همیشه هستی
تو تک تک ثانیه هام
محکم منو بگیر تو بغلت...
برچسب: بازنده,
نویسنده: مریم رجبی