خرید بک لینک

اخرین شب ار خرداده

به نقطه ای از این ننگواره تلخ زندگی رسیدم

که دائما راه میرم

همش حرکت و بیهودگیه پیری...

خسته ام خدایا میدونی چقدر بدبختم

خواهش میکنم صدای منو گوش بده

سرم گیج میره از بس میچرخم دوره خودم

هیچ هیچ هیچ انگیزه و امیدی به فردا ندارم

میدونم که همه چیز رو میدونی

پس دستای منو پس نزن

دلتنگم برای ارامش

حتی لحظه ای

حتی ذره ای...

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1397 ساعت: 20:50

روزای خوب من کی میاد

چرا پی نمیاد

چرا هیچی خوشحالم نمیکنه

چرا دائما بغض دارم

چرا نمیتونم از زندانم خلاص بشم

دارم له میشم

دائما سرکوب

دائما غر

خسته شدم از بس فقط صبح میشه شب میشه

...............

حدایا منو ببین خواهش میکنم خواهش خواهش...

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1397 ساعت: 20:50

هیچ چیز دیگه مثل قبل نمیشه خدایا خودت سر به راهم کن نجاتم بده از این لجنزاری که هرروز منو داره بیشتر غرق میکنه گم شدم توی یه دنیای تاریکه تاریک فقط صدای خودم میپیچه تو سرم دورم پره آدمه که نمیبینن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1397 ساعت: 20:50

 میشه مث اولین گریه بعد سال نواولین اشکی که با یه عالمه حسرت از چشمم میاد پائینمیشه یه بغل سکوت سردمیشه قصه هایی ک هپراشون رو مجبورم بکنمتا بال نداشته باشن واسه پروازمیشه بغض داشتن یه زندگیه خوبمیشه آرزو کردن مرگتا بالامو باز میکنم واسه بالا رفتن با سر میخورم زمیننه صدایی مونده برام نه حتی کلامی برای حرفعاجزانهباالتماسباشکبادل شکستهبانگاه خستهبادلی پرازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: يکشنبه 16 ارديبهشت 1397 ساعت: 13:00

اون موقع ها تا صدای هواپیما میومد من و دختر عمم که یک سال ازم بزرگتر بود وتا چشمش به یه بچه از فامیل میفتاد منو یادش میرفت و کلی بهم تو بچگی آزا و اذیت رسونده بود بگذریم.... تا صدای هواپیما میومد دوتایی میدوئیدیم میرفتیم بالای کوهی که روبروی خونه مادرجون اینا بود و تا میرسیدیم بالا دست تکون میدادیم داد میزد به هواپیما سلام میداد من میگفتم داد نزن از خودت سبک گیری در نیار اونا از اون بالا ما رو میبینن تا هواپیما رد میشد همش چشمم به دود سفیدی بود که از پشتش میومد بیرون و رد مینداخت تو آسمون من بهش میگفتم هواپیما خط کشی چقدر دلم میگرفت وقتی هواپیما دورتر و دورتر میشد انگار فکر میکردم با خودم هیچکس تو اون جزیره ی متروکی که من خیال میکردم دارم توش زندگی میکنم کسی دیگه منو نمیدید... قاصدک که میومد طرفم مامان میگفت یه آرزو کن فوتش کن منم همیشه میگفتم برو سلام منو به خدا برسون چقدر میترسیدم بگیرمش میترسیدم پراش کنده بشه چقدر دوس داشتم قاصدکا رو وای به روزی که باد نمیومد و اون قاصدک بعدازآرزو کردنم برمیگشت احساس میکردم هیچی تو این دنیا درست نیست هیچی سرجاش نیست باورم نمیشه بعضی وقتا که فکر میکنم میبینم همه چیز از اون اول اشتباهی بود همه آرزوهایی که حتی حاضر بودم به دست باد بسپرم تا ببره به گوش خدا برسونه حتی اونا هم سرجاش نبوده هیچوقت اینهمه خاطره فقط برای من اتفاق افتاده شاید خیلی دیوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 15:33

مثل دیوونه ها شدم صبح تا شب فقط میچرخم و میچرخم هیچی عوض نمیشه هیچ جا خوب نیست هیچکس خوب نیست تا میرسم به خونه انگار دارم قدم میزارم توی بدترین نقطه دنیا دلم نمیخواد هیچوقت به خونه برگردم متنفرم از خونه و ادماش از این اسارت کده تلخه سرد بیزارم از توی جمع بودن از سکوت از تنهایی از بی توجهی از کم محلی... پدر یادش نمیاد اخرین بار کی باهام حرف زده هرروز عین ربات فقط سلام کردمش و رفتم تو اتاقم دیگه ندیدمش یادم نیست کی پرسیده چطوری! دارم زجر میکشم صدام نمیرهاز اتاقم بیرون دائم تو اتاقم خسته شدم از بس حرفامو کسی گوش نکرد بی مصرف ترین ادم روی کره زمین منم اصلا هیچکسبمن توجه نمیکنه همه سرشون ب کار خودشونه خدا نگام نمیکنه دائم درا بسته اس نمیزارن بیرون برم نمیزارن خوش باشم نمیزارن تفریح کنم نمیزارن نفس بکشم نمیزارن حرف بزنم نمیزارن بخندم تا پامو از در این خراب شده میزارم بیرون مامان زنگ میزنه میگه برگرد پدرت تا نیومده متنفرم از اینگوشی از این کنترل مسخره ی لجن همین که من تو خونه باشم کافیه فقط همین که در روم بسته باشه حرف نزنم جایی نرم بسشونه همین که نمیدونن تو اتاق من داره چه اتفاقای وحشتناکی میوفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 18:48

حصار کشیدم دور خودم نه میتونم جایی رو ببینم نه سرابی روبرومه که رسیدن بهش برام لذت بخش باشه! شدم یه بی اراده یه ضعیف یه آدم بیخوده بی حس وحال... سرکوب شده همیشه همه زندگیم . . . شانتی پیر شده پیرتر از اون چیزی که فکرشو میکردم هرقدر میشورمش هرقدر موهاشو شونه میکنم تر و تازه نمیشه غصه میخورم پیرتر میشم از دیدنش شانتیه من دنیای من کوچولوی قشنگه من... کنارت دارم میمیرم کم کم و آروم! . . . شاید آرزوی خیلیا بودم ولی مال هیچکس نشدم تنگ خودمو توی آغوش میگریم میگریم... تنها تنها تنها! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 18:48

باختم به صفر رسیدم همه چی تموم شده انگار هیشکی دیگه پشت سرم نیست فقط دارم داد میزنم تو این دنیا و صدام به هیشکی نمیرسه دستامو که بلند میکنم حتی نمیتونم بند کفش خودم رو هم ببیندم همه چیز تموم شده خیلی ساده و آسون باز شکستم بازم ترکام زیاد شد دوره خوشی ندارم فقط دارم میگذرونم این دنیاتو خدا . . . داره به اخر میرسادامه مطلب

برچسب: بازنده, نویسنده: مریم رجبی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 22:10

روزا شده مثل یه دایره میچرخه و میچرخه میچرخم دور این دایره اجباری و داد نمیزنم سرم رو میگیرم توی دوتا دستم و موهامو میکشم روی تن و بدنم خسته ام چقدر نفرتم رو قورت بدم و نفس نکشم دلم برای خودم تنگ شده دلم میخواست الان خودم بودم و یه زندگی که خودم ساخته بودمش یه خونه درختی بود که یه عالمه پله داشت هیچکس دستش بهم نمیرسید به خدا نزدیک میشدم نزدیک ابرا بودم شانتیم بود یه گربه داشتم چاقالو و لوس دوسم داشت دوسش داشتم هییییییییی..... خدایا دارم میپوسم خودم میفهمم که چقدر درب و داغون و تنهام خودت میدونی جز تو هیشکی رو ندارم درکم کن یکم منتظر روزای خوبتم....! ادامه مطلب

برچسب: برباد,رفته, نویسنده: مریم رجبی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:30

تاریکخونه درست کردم

یه دل دارم که اسمش دیگه دل نیست

یه خرابه درب و داغونه

که صدام به تهش هم حتی نمیرسه

هرچی داد میزنم صدام برمیگرده به خودم

هوای گریه بدی دارم...

خدایا نگام کن

برچسب: ابرهای,ابری, نویسنده: مریم رجبی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:30

ماه میهمانی خدا مبارک...

خدای مهربونم کمکم کن خودت میدونی چی میگم....

برچسب: خالی, نویسنده: مریم رجبی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:30

میخوام برم

یه جای دور

شاید برای همیشه...

برچسب: خاک, نویسنده: مریم رجبی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:30

از راه رسید

بازم نو شد یه عدد نحسی که هی یادم میاره

تو تنهائی تو تنها میمونی تو تنهاترینی...

چه خوب بود اون موقع هائی که هنوز دورقمی نشده بودم

اون وقتائی که وقتی چشمامو میبستم عین مرده میخوابیدم

یاد اوریه خیلی چیزا ناراحتم میکنه

حتی یه ذره هم شوق زندگی ندارم

سالروز چشم باز کردنم تبریک ...من!

برچسب: دیگه نه غروب پاییز,دیگه نه بحث میکنم,دیگه نه,ديگه نه بحث ميكنم,نه ديگه اين واسه ما دل,نه دیگه این دل دل نمیشه,نت نه دیگه این واسه ما دل نمیشه,نه دیگه این واسه ما دل نمیشه,نه دیگه این واسه ما دل نمیشه دانلود,نه دیگه این دلا دل نیست, نویسنده: مریم رجبی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 0:14

چقدر هوا سرده پنجره اتاقم بازه و سوز و سرما میپیچه لای پرده ها چه کنم دیوونه و عصبی لعنت میفرستم به همه چیز و همه کس حاضرم سرما باشه تو اتاقم ولی پنجره رو نبندم از بس بدم میاد از سکوت از بس بدم میاد از این ارامش دلخراش خونه از بس متنفرم از تو جمع خانوادم بودن در رو میبندم رو خودم از تنهایی دق میکنم گریه میکنم به ثانیه ثانیه این اسارت تنفر میفرستم به این خونه اشغالکده لعنت مفرستم متنفرم از همتون از این استرس از این همه بدی از این همه بی تفاوتی و اَن بازیتون نه میتونم از این خراب شده فرار کنم نه یه آشغالی پیدا میشه که باهاش واسه ابد برم گورمو گم کنم ادامه مطلب

برچسب: خاموشی زندگی, نویسنده: مریم رجبی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 0:14

شانتی رو گرفتم تو بغلم دارم مینویسم برای خودم برای دل شانتی که بیشتر از من پوسیده چشماش بازه و با اون لبای بسته اش د اره نگام میکنه روزای زیادی گذشته و داغونتر شدم انقدری که به همه میگم خوبم الکی! بدم میاد از همه چیز و همه کس یه موجود خود درگیره دیوونم که در رو روی خودم میبندم زیر لحاف داد میکشم خشکی پوست گرفتم از وسواس مدام خشکی مدام خارش مدام زخم حاضر نیستم لحظه ای خودمو تو اینه نگاه کنم خسته ام خیلی خسته دلم تنگه برای خود واقعیم برای اون دختر قد بلند چشم ابرو مشکی برای اون دختری که موهاش برق میزد بچه ای که فقط میخواست بچه باشه برای سادگی هائی که دوسشادامه مطلب

برچسب: منهدم شدن,منهدم شدن جنگنده,منهدم شده,منهدم شدن تانک مرکاوا,منهدم شدن تانک,منهدم شدن پهباد اسراییلی,منهدم شدن هواپیمای, توسط ایران,منهدم الدوله, نویسنده: مریم رجبی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 0:14

صفحه بندی