خرید بک لینک

چقدر هوا سرده

پنجره اتاقم بازه و سوز و سرما میپیچه لای پرده ها

چه کنم دیوونه و عصبی لعنت میفرستم به همه چیز و همه کس

حاضرم سرما باشه تو اتاقم ولی پنجره رو نبندم

از بس بدم میاد از سکوت

از بس بدم میاد از این ارامش دلخراش خونه

از بس متنفرم از تو جمع خانوادم بودن

در رو میبندم رو خودم

از تنهایی دق میکنم

گریه میکنم

به ثانیه ثانیه این اسارت تنفر میفرستم

به این خونه اشغالکده لعنت مفرستم

متنفرم از همتون

از این استرس

از این همه بدی

از این همه بی تفاوتی و اَن بازیتون

نه میتونم از این خراب شده فرار کنم

نه یه آشغالی پیدا میشه که باهاش واسه ابد برم گورمو گم کنم

نه یه تغیر کوچیک میدن خودشونو

نه میزارن منه عوضی تکون بخورم از این زندان

خجالت میکشم از خودم

بدم میاد از همه دنیا

فقط میخوام برم

خیلی زود

یه سفر...

برچسب: خاموشی زندگی, نویسنده: مریم رجبی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 0:14

صفحه بندی