اخرین شب ار خرداده
به نقطه ای از این ننگواره تلخ زندگی رسیدم
که دائما راه میرم
همش حرکت و بیهودگیه پیری...
خسته ام خدایا میدونی چقدر بدبختم
خواهش میکنم صدای منو گوش بده
سرم گیج میره از بس میچرخم دوره خودم
هیچ هیچ هیچ انگیزه و امیدی به فردا ندارم
میدونم که همه چیز رو میدونی
پس دستای منو پس نزن
دلتنگم برای ارامش
حتی لحظه ای
حتی ذره ای...
برچسب:
نویسنده: مریم رجبی