خرید بک لینک

اون موقع ها

تا صدای هواپیما میومد

من و دختر عمم

که یک سال ازم بزرگتر بود

وتا چشمش به یه بچه از فامیل میفتاد منو یادش میرفت

و کلی بهم تو بچگی آزا و اذیت رسونده بود

بگذریم....

تا صدای هواپیما میومد

دوتایی میدوئیدیم

میرفتیم بالای کوهی که روبروی خونه مادرجون اینا بود

و تا میرسیدیم بالا

دست تکون میدادیم

داد میزد به هواپیما سلام میداد

من میگفتم داد نزن از خودت سبک گیری در نیار

اونا از اون بالا ما رو میبینن

تا هواپیما رد میشد

همش چشمم به دود سفیدی بود که از پشتش میومد بیرون و رد مینداخت تو آسمون

من بهش میگفتم هواپیما خط کشی

چقدر دلم میگرفت

وقتی هواپیما دورتر و دورتر میشد

انگار فکر میکردم با خودم هیچکس

تو اون جزیره ی متروکی که من خیال میکردم دارم توش زندگی میکنم

کسی دیگه منو نمیدید...

قاصدک که میومد طرفم

مامان میگفت یه آرزو کن فوتش کن

منم همیشه میگفتم برو سلام منو به خدا برسون

چقدر میترسیدم بگیرمش

میترسیدم پراش کنده بشه

چقدر دوس داشتم قاصدکا رو

وای به روزی که باد نمیومد و اون قاصدک بعدازآرزو کردنم برمیگشت

احساس میکردم هیچی تو این دنیا درست نیست

هیچی سرجاش نیست

باورم نمیشه

بعضی وقتا که فکر میکنم میبینم

همه چیز از اون اول اشتباهی بود

همه آرزوهایی که حتی حاضر بودم به دست باد بسپرم

تا ببره به گوش خدا برسونه

حتی اونا هم سرجاش نبوده هیچوقت

اینهمه خاطره فقط برای من اتفاق افتاده

شاید خیلی دیوونم

اما مدام یادآوری میشه تو ذهنم

همش به خودم میگم

چرا این روزا تموم نمیشه

خیلی وقته

هی صب میشه هی شب میشه

انگار یه نقطه وایستادم

همه چیز با سرعت نور داره دورم میچرخه

دلم برای خودم تنگ شده

اون منی که خودم دوس داشتم باشم

اما نیستم...

افسوس به این زندگی...!

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 15:33

صفحه بندی