
شانتی رو گرفتم تو بغلم دارم مینویسم برای خودم برای دل شانتی که بیشتر از من پوسیده چشماش بازه و با اون لبای بسته اش د اره نگام میکنه روزای زیادی گذشته و داغونتر شدم انقدری که به همه میگم خوبم الکی! بدم میاد از همه چیز و همه کس یه موجود خود درگیره دیوونم که در رو روی خودم میبندم زیر لحاف داد میکشم خشکی پوست گرفتم از وسواس مدام خشکی مدام خارش مدام زخم حاضر نیستم لحظه ای خودمو تو اینه نگاه کنم خسته ام خیلی خسته دلم تنگه برای خود واقعیم برای اون دختر قد بلند چشم ابرو مشکی برای اون دختری که موهاش برق میزد بچه ای که فقط میخواست بچه باشه برای سادگی هائی که دوسش...
ادامه مطلب